تبليغاتX
مجنون حســـین بــن عــلی

گل اشکم شبي وامي شد اي کاش

همه دردم مداوا مي شد اي کاش

به هر کس قسمتي دادي خدايا!

شهادت قسمت ما مي شد اي کاش

بسم رب الشهدا و الصدیقین:
چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرودیک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا،
به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود.
از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده
کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
چه کسی در هویزه جنگیده؟
کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود
و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن راسوراخ کرده وگذر می کند،
حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
کدام گریبان پاره می شود؟
کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
و کدام کدام .............؟
توانستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران –
دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود.
معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم.
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟
از خیال، از کتاب ، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت درکیفت می گذارد؟
کدام اضطراب جانت را می خورد؟
دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن
آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی
تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه! ...
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی
و آنگاه که قطره ای نم یافتی؟
با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی؟
اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی،
اگر جعفر و عبدالله نیستی،
لااقل حرمله مباش!
که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد....
پس بیاید حرمله مباشیم.

حمید جان برای ما هم دعا کن

 

 


نوشته شده توسط امیرحسین فلاح پور در یکشنبه هفتم تیر 1388

لينك مطلب

شرط عشق است  كه از دوست شكايت نكنيد

ليك از شوق حكايت به زبان مي آيد

قفل از دهانم بر گشوده اي و آتش عشق بر جانم انداخته اي و نام پاك و هميشه جاودانه ات را ورد زبانم ساخته اي ...

مولاي من ... چشمان آسماني ات در آينه نگاهم؛ چشمه آب روان جاري ساخت. گنبد طلايي ات مرا به خود مي خواند و لذتي ناشناس دريايي رنگ را در دخمه دلم به رقص در مي آورد. چشمانم را مي بندم و ضريحت در بلور ظرف خيالم جان مي گيرد و بر ضريح آسماني ات دو چشم شورافكن را مي بينم كه گرم و دلنشين، پهنه كوچك قلبم را از تابش مهر تو منور مي كند.

من همان كبوتر دلباخته صحن وجودت هستم و تو همان پيچك عشقي كه بر شاخه سبز وجودم پيچيده اي ... با پاي دل به زيارت ضريح عشقت مي آيم كه زيارت ضريح عشقت مي آيم كه زيارت ضريح دنيايي ات حسرتي است كه آه سوزانش درياي دلم را بر خشكي لم يزرع بدل خواهد كرد اگر كه اشتياق و صبرم ز حد بگذرد و دواي وصل ، درمان دردم نباشد ... چه مي گويم ... نمي دانم ... چشمان خيال انگيزت را دوباره مي نگرم و از خويش شرمنده مي شوم؛ كلماتم را در جوي سحر ميشويم و دوباره با تو سخن آغاز مي كنم.

من با تو بهار را تلاوت كرده ام؛ من با تو پرواز پرستوها را تا اوج باور كرده ام، من با تو از خاموشي خود رهيده ام و از زنجيرهايي سخن گفته ام كه مرا در بند كشيده اند، من با تو به تماشاي همه گل هاي بهاري نشسته ام و ... و تو قلبم را در كمند عشقت اسير كرده اي آنچنان كه هر چه سرورم تمام رنگ و بوي تو داشت!

مرا ببخش مولاي من ... مرا ببخش كه چونان هميشه عنان از كف داده ام و عنان گسيخته از بي تابي ام برايت واگويه مي كنم ... مني كه با تو پيمان بسته بودم حنجره ام را با غنچه سكوت بيارايم و حرف دل با چشمان مهوشي واگويه نمايم كه سياهي اش طعنه بر هزار يلداي نيامده مي زند... مرا ببخش كه چونان هميشه كه در قاب عكس خيالم تصوير ضريحي نقش بست كه تنها اشك چشمانم و بلور اشكهايم مي توانند عمق حسرت و آرزويم در زيارتش را بيان كنند... از خود بيخود گشته ام و زبان به عقده گشايي گشوده ام ... به راستي كه بي تو دلم اسير پنجه پاييز تلخ توفانزا است!

نمي دانم ، هر گاه كه نامت را مي شنوم؛ هر گاه كه نامت را زمزمه لبانم مي كنم ، هر گاه كشتي دل به درياي يادت مي اندازم، عنان اختيار از دست مي دهم و نقش صدها آرزوي مانده بر دل حسرت زده ام را به تصوير مي كشانم... من وجودت را سنگ صبوري يافته ام كه با نگاه پر آينه ات مرا كه تنها تر از تك برگ هاي زرد پاييزي ام؛ چونان شاخسار سبز بهاري رويانده اي و امروز دريافته ام كه ضريح تو تنها ضريح چهار گوش خفته در دل علقمه نيست! من هر شب، هر صبح، هر بامداد ، هر غروب به زيارت ضريح هميشه جاودان تو در اعماق قلبم مي روم. دستهايم را حلقه شبكه هاي ضريحت مي كنم و تمام هستي ام را با تو قسمت مي كنم  و تو جام جانم را شراب و شور عشق مي بخشي و آنگاه كه لحظه هايم را در روشني نگاهت ورق مي زنم به صداي گامهاي نرم و آرامت را در كوچه هاي آرام خاطرم مي شنوم و در مي يابم كه اگر چه ضريح زميني ات كربلاست اما كربلاي دلم ضريحي كوچك اما با شكوه دارد كه نام عشق آفرين تو بر آن نقش بسته است و من در نهر علقمه ذهنم كه موج الهام تو همراه با نسيم روح بخش يادت آن را هميشه خروشان كرده است . وضوي عشق مي گيرم و به نماز گفتگو با تو مي ايستم و به ياد مي آورم كه :

گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست

                                سكوت ملال ها از راز ها سخن تواند گفت!...

 


نوشته شده توسط امیرحسین فلاح پور در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

لينك مطلب

 

دیشب نشست بر لب خواهر ، یکی یکی ، غم های بی شمار برادر ، یکی یکی

زینب تمام دلهره ها را شماره کرد ، در آسمان اشک چو اختر ، یکی یکی

در تنگنای خاطر او خیمه می زدند ، غم های بی شماره ی  مادر ،  یکی یکی

برداشتند پرده  همان شب ستاره ها ، از ماجرای گریه حیدر ، یکی یکی

دل شوره های غافله تقسیم می شدند ، در بین این برادر و خواهر  ، یکی یکی

از غیرت و حماسه و شور و فراق و درد ، برداشتند سهم برابر ،  یکی یکی

گودال و زخم و حنجره پاره پاره را ، کرد انتخاب مرد دلاور ،  یکی یکی

فردا که آفتاب بر آمد ، غروب کرد ... هفتاد و دو ستاره ی  پرپر ، یکی یکی

زیر گلوی حرمله ها را نشانه رفت ، لبخند کودکانه اصغر  ، یکی یکی


ادامه ي مطلب ...
نوشته شده توسط امیرحسین فلاح پور در یکشنبه هشتم دی 1387

لينك مطلب

 به فضل الهی روز عرفه و عید سعید قربان  همراه برادر بزرگوارم افشین و خانواده محترمشان به زیارت سید الشهداء . امیر المومنین . ابالفضل العباس . امام موسی بن جعفر و امام جوادالائمه علیهما السلام مشرف شدیم .

جای همه تان خالی . انشا الله لایق پا بوسشان بوده باشیم .

التماس دعا

 


نوشته شده توسط امیرحسین فلاح پور در شنبه سی ام آذر 1387

لينك مطلب

وایم از روز حساب ام ، مستحق هر عذاب ام

نزد مولا بی جواب ام ، وای اگر مرگم بیاید

دست خالی " بار سنگین ، یاد آن اعمال ننگین

کرده من را سخت غمگین ، وای اگر مرگم بیاید

وقتی آید آخر کار ، یار ها گردند اغیار

این من و این جرم بسیار ، وای اگر مرگم بیاید

نفسم آتش کرده بر پا ، گشته با شیطان هم آوا

آتشم زد حب دنیا ، وای اگر مرگم بیاید

من که گریان همچو ابر ام ، رفته از کف تاب و صبر ام

یاد تاریکی قبر ام ، وای اگر مرگم بیاید ، وای اگر مهدی (عج) نیاید

تو گمان داری که آب است ، غسلت از آب مذاب است

حق تو این سان عذاب است ، وای اگر مرگم بیاید

کرده دنیا در کمند ام ، دل از این دنیا نکندم

جرم دارد بند بند ام ، وای اگر مرگم بیاید

با چنین اعمال شاید مرتضی (ع) ترک ام نماید 

 توبه باید توبه باید

من که عبد نا سپاس ام ، از قیامت در هراس ام

برده غم هوش و حواس ام ، وای اگر مرگم بیاید

 

خداوندا به آبروی حضرت زینب الهی العفو

 


نوشته شده توسط امیرحسین فلاح پور در یکشنبه چهاردهم مهر 1387

لينك مطلب

 

من اومدم بین خوبها ، آشتی کنم باهات خدا

به کی بگم پشیمونم ، از این همه جرم و خطا

ببین که من روم نمیشه ، سرم رو بالا بگیرم

میون زندون گناه ببین  خدایا اسیر ام

ولی شنیدم از کرم غبار رو از دل می بری

تو ماه خوب مهمونی ، گناهکارها هم می خری

 


ادامه ي مطلب ...
نوشته شده توسط امیرحسین فلاح پور در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

لينك مطلب


درباره وبلاگ

نماد عشق است .. برای عشق است .. این حسین بن علی خدای عشق است
((صلی الله علی الباکین علی الحسین ع ))
موضوعات
لینکدونی
جستجو


نویسنده
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati